براي
تبادل لينك، بعد از لينك كردن ما از طريق كادر ارتباط مديران ارشد ،با
ما تماس بگيريد.
.....................
سايت هاي
ايراني
در صورت مشاهده ی این پیام سایت شما توسط وی سی پنل با موفقیت ایجاد شده برای تغییر این متن از کنترل پنل تنظیمات سایت را انتخاب کنید با تشکر مدیریت پارسی کیوت
حکایت سراب قسمت4 (آخرین قسمت)
مرد عالم ادامه داد:من تمام سرمایه و دارایی و قصر مجلل و حاضرین در آن را ترک کردند ولی تو حاضر نشدی حتی از عصای خود بگذری.بزرگواری و تمایلات دنیوی منافاتی ندارد و تا وقتی خالص نشدی و دل از تعلقات دنیا نکندی وقتت را بیهوده در راه کسب فضیلت هدر نده.
تو هیچ از عصایم ندانی که این یادگار بجامانده از اجداد می باشند و هرگز نتوانم از آن بگذرم.
مرد بزرگوار در جواب فرمود:چه ایرادی دارد؟جایش امن است در نهایت متعلق به شماست که اگر روزی برگردیم.
عصایت خواهی گرفت مرد همراه با ناله و فقان بانگ زد:گویا نمی دانی تمام نقش هایش با آب طلا تزیین شد و قیمتی بسیار دارد و من بی آن قدمی دیگر بر نخواهم داشت که عالم بزرگوار تبسمی کرد و گفت:بر می گردیم تا عصایت را برگیریم و آن وقت در منزلم مهمانی و دیگر از طلبه ی علم معرفت منصرف شو که این را هزینه ی گزاف دارد و تو از آن ناتوانی.
راهی است بیهوده برای مرد طالب علم ولی میزبان بزرگوار دستور حرکت داد تا در سفر مرد را بیازماید و هر آنچه داشت اگر مسافر لایقش باشد بدان انتقال دهد.نیمروزی راه رفتندکه مرد همراه پسرش کوبید (واا مصیبتا!!!)
عصای زرین خود را در سرایت جای نهادم.عالم با بی خیالی لب به سخن گشود:درختان چوبی رابه دلخواه و به اندازه قدت بردار تا به حرکتمان ادامه دهیم.تازه اول راهیم و مسیر طولانی در پیش داریم که مرد مسافرنهیب زد و گفت:
روزی به ظاهر عالمی از پی جلال و بزگی خویش،پرسان پرسان درب بزرگواری را کوبید و رخصت حضور خواست و بی درنگ پس از اندکی تامل راز و سر رسیدن به بزرگی و کمال را از او خواست.بزرگوار که در قصری مجلل عمر نیکویش را سپهری می کرد با توجه به اینکه می دانست بر این عمر واقف بود.